X
تبلیغات
رایتل

(دل نوشته ها) به مناسبت بیست و ششمین سالگرد زلزله کلیشم

دوشنبه 31 خرداد 1395

وقتی زمین لرزید, دلهای خیلی زیادی لرزیدند , حتی دل دختر بچه سه ساله ای که تکیه گاه جثه کوچیکش ,شانه های پهن  برادرش بود و از روی شانه های رشیدش به همه دنیا می نگریست , ولی وقتی زمین لرزید از تکیه گاهش فقط یک خاطره محو کنار دروازه بزرگ خانه بابابزرگش باقی  موند , واسه همینه روضه رقیه  از همه بیشتر دلش رو می لرزونه. آره من ذره ذره اون لحظه ها رو حس کردم ,مرگ خواهر ,برادر ,پدربزرگ و مادربزرگ و کلی اقوام ,,, شاید همه بگن بچه ها چیزی یادشون نمی مونه, ولی وقتی از سه سالگی شب ها , کابوس   زلزله داشته باشی و روزها به هر بهانه ای یادآوری خاطرات عزیزان از دست رفته ات و این ها تصویری حک شده روی قلبت باشه , معلومه  که تو همه وجودت ریشه می کنه و با بغض های فرو خورده مادرت رشد می کنی, وقتی زلزله بم میاد بابات تا چند روز تو حیاط می خوابه تا خاطره تلخ یک روز زیر آوار موندن از یادش بره  ,اشکهای همراه با خندهای پدر و مادرت میبینی و همیشه تصور روستایی رو داری که آبادیش زبون زد روستاهای اطرافش بود و برکت درش موج میزده .الان وقتی زیر سایه  درخت هایی که یه موقعی نهال کوچیکی بودند و کنار مزار عزیزانمون کاشتیم می نشینیم, کنار سایه بان دلتنگیهامون به این فکر می کنیم که شاید بیشتر دلمون واسه اون همه صفای قبل زلزله کلیشم تنگ شده , شاید دلمون واسه اون همه اراده و یا  شاید دلمون واسه اون همه همت مردم کلیشم تنگ شده , دلمون نمی خواد باور کنیم که همه این ها با پاره های تنمون رفتند .همیشه وقتی سی و یک خرداد  میشه همه با یک درد مشترک کنار مزار عزیزانمون جمع میشیم  و با نگاه هامون به هم دلداری میدیم، ان شاالله روزی رو  ببینیم  که دوباره صفا و یکپارچگی برای آبادانی روستای زیبامون بین اهالی کلیشم موج بزنه و از چهره جوانهای روستامون سرزندگی و امید بباره .شادی  حاضران در پیشگاه حضرت حق صلوات .

نویسنده: سمیه غلام زاده کلیشمی

------------------------------------------------------------------------------------------------------

ده سالم بود، برای همکلاسی های قزوینی ام حافظ از بَر میخواندم و جوابشان را با بوستان سعدی میدادم، اما به تاوه میگفتم کولبیج و نمیدانستم معادلی میتواند برای کلمه ی کِرچ وجود داشته باشد...!

این لغات بیگانه کم نبودند... پام به پام می آمدند و از اعتماد به نفسم اما کم نمیکردند. من ریشه داشتم آخر... پاهام محکم بود به زمین... 


همان روزهای ده سالگی مدرسه ی قدیمی مان میزبان نمایش مضحکی بود که برایش حسابی هزینه شده بود. خانم جوانی نشسته بود برای یک مشت بچه ی دبستانی که از شدت سرمای هشت آذر توی هم مچاله شده بودند از اتفاقی میگفت که خودش هم تا به حال ندیده بود... اتفاقی که او اگر ندیده بود منه ده ساله لااقل لمسش کرده بودم!!

انقدر راحت از مهیب این حادثه میگفت که به غیرتم برخورد... چشمم آب آورده بود... گریه داشتم... میخواستم بروم بالا بپرسم:

تا حالا نبض زلزله ای را زیر پوست خانه ات حس کردی؟

تا حالا یک شبه کودکی ات پیر شده؟

تا حالا دست دختر چهارده سالگی ات را گرفته ای و روی ویرانه های روستایت، چه میدانم شاید روی دست، روی پا و روی سینه ی هم بازی ات تا صبح قدم زدی؟ پا برهنه؟

میفهمی مرگ یک شبه ی هزاران نفر  یعنی چه؟

تا حالا مادربزرگی داشتی که سقف آغوش وا کرده باشد برایش و او آغوش وا کرده باشد برای نوه هایش که خواهر و برادر تو اند و از بیم یک دقیقه... شصت ثانیه لرزش مهیب و مادام زمین به تشک میخ شده باشند؟

تا حالا نعش زن و شوهر جوانی را دیده ای که از بیم تکان تکان های سقف مشترکشان بهم گره خورده باشند و این قاب، اولین و آخرین عکس مشترکشان باشد؟

تا بحال دیده ای پدری جانِ دل هاش، نورِ دیده هاش، قندِ عسل هاش را بپیچد توی ملحفه ای که هر شب می انداخت سرشان که بخوابند و با دست خودش خانه ی آخرت بکند برایشان؟

تو تا بحال قبرستان کوچکی را دیدی که یک شبه بزرگ شود... بزرگ... بزرگ... بزرگ... و نیمی از نزدیکانت، هم بازی هات، هم کلاسی هات، اقوامت، همسایه هات و معلمانت را ببلعد؟


این چیزی که درباره اش حرف میزنی یک اتفاق ساده نیست... یک زخم است. زخمی بر پیکره ی زنجیر تو به توی کوه های البرز... زخمی که امثال تو در پیدا کردن قلبش اشتباه کردند، تاخیر کردند... و همین چهار روزِ اندک تاخیر، جان صدها نفر را که میتوانستند شادی خانه های امثال من باشند گرفت. منی که یک سال بعد از این زخم به دنیا آمدم اما تبعات این زخم... تبعات مرگ دو برادر و یک خواهر و پنجاه نفر از نزدیکانم لحظه ای مرا رها نکرد. آنقدر روایت مو به مو از زوایای مختلف این اتفاق، آن شب شوم، آن دقایق مرگبار شنیده ام که انگار بوده ام. 


تو نمیفهمی سیاهی چشم های پدرت هر سال کنار هفت سین تر باشد یعنی چه؟

نمیفهمی هیچ‌وقت ندیده باشی مادرت از ته دل بخندد یعنی چه؟

نمیدانی زندگی در خانواده ای که عزیزها از دست داده چقدر سخت است... ممکن است گفتن نام یکی از همکلاسی هایت خیلی ها را ببرد به خاطراتشان و ساعت ها اشک شوند به پای نامی که بردی...

ممکن است دست تقدیر برت دارد و ببرد جایی خیلی دورتر از ریشه ات، جایی که غربتش تسکینت باشد اما یک پسوندی ته اسمت یدک بکشی که تو را از همشهری های جدیدت سوا کند...!

بماند داشتن پدر و مادری که از تو انسان ساخته اند، هیچی کم نگذاشته اند، سر سفره ی آل محمد نشانده اندت، حافظ یادت دادند، برایت سعدی خوانده اند اما  سنشان آنقدر از تو دور است که دائم یا این سوال مواجهی: پدربزرگ و مادربزرگتون هستن؟


زلزله بالا و پایین شدن یک گسل نیست در واقع، که بشود با رفتن لای دو لنگه ی در و نشستن بیخ دیوار از آن گریخت... این مانورها ذره ای از واقعیت را هم تصویر نمیکند که لامصبِ زلزله تصویر کوچک شده ای از قیامت است... ابتدای سوره ی واقعه است.. آنجا که خدا میگوید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم/ إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ/ لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ/ خَافِضَةٌ رَافِعَةٌ/ إِذَا رُجَّتِ الأرْضُ رَجًّا/ وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا/ فَکَانَتْ هَبَاءً مُنْبَثًّا... 


ساکت شدم ولی... 

نمیخواستم بچه ها را بترسانم. طفلک ها نشستند تا آخر حرف های امدادگر ِ هلال‌احمر را گوش دادند. قول هم دادند که به خانواده هایشان آموزش بدهند، بی که بدانند زلزله مهیب تر و بی رحم تر از این حرف هاست که کسی بدود و پناهی بگیرد...! بی که بدانند مرگ را نمیتوان به تعویق انداخت، وقتی سر برسد در چشم بر هم زدنی...!


اگر سیاهی چشم تان تر شد برای درگذشتگانم در زلزله یک صلوات عنایت کنید.

سپاس گزارم. 


نویسنده: زهرا_خلیلی_کلیشمی


نظرات (1)
بسیار زیبا و احساسی و تاثیر گذار بود. ماهم برای شادی روح درگذشتگان زلزله فاتحه ای میخوانیم و برای بازماندگان آرزوی تندرستی و سلامتی و صبر داریم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد